تازه بدترین قسمت ماجرا اینجاست که بوی عرق و کصافط تمام اتاق را گرفته و تو تنها می توانی با بالشتت خودت را خفه کنی؛اینجا زندگی از کنترل من خارج شده و من تنها تماشاگر زندگی ام بودم!
هر چند می دانم قابل تحمل نیست نه این اتاق نه این خوابگاه و نه این دانشگاه اما باید اعتراف کنم زندگی دقیقا از همین جاهاست که شروع میشه.....دقیقا از همین جاها.....
حداقل اینه که می دونم من واقعی زیر این کالبد مسخره ی دنیا بازنده نبودم هیچ وقت.
الآن دارم سعی می کنم از یه جایی شروع کنم و خب می دونم بهترین نقطه واسه ی شروع پیش خدای مهربونه تا خودش.....